کوه آمین به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و سوم :
انگار مدت کوتاهی از زندگیم به طور کامل محو و نابود شد!
بلند شدن نفس های ناآشنایی و بعد... سکوت مطلق!
صدای جیغ ستاره، صدای تکون خوردن دستگیره و در، صدای موتور ماشینم، همه و همه قطع شدن و من پرت شدم تو دنیایی که هیچ اطلاعاتی ازش نداشتم.
همه ی تنم به خاطر اون ضربه ی اولیه درد میگرفت. اول از همه کمرم که موقع نشستن تیر کشید و ناچار شدم یکم به طرف زمین خم بشم و وزنمو روی دستم بزارم!
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنونم از لطفتون 🥹😍 امیدوارم موفق باشین🥰
۳ ماه پیشماهلین
1اما حس میکنم آمین بود که امیر رو نجات داد..بچم آمین😔✨️
۳ ماه پیشماهلین
0عاشق پیامم که در رو با حالت"من در نمیزنم میام با لگد" باز میکنه🤣🤣وای خیلی خوبه عاشق رفاقتش با امیرحسینم🤣🤣 قربونش بشم تو جمله هاش رو به امیر، پارادوکس موج مکزیکی میزنه😔🤣 میگه خدالعنتت کنه زنده ای تو🤣🤣وای جر خوردم😂😂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماهلین
0دوروزه دارم میخونمش و باید بگم بهترین رمان ترسناکیه که دارم میخونم😂❤️ خیلی خفنه با اینکه فردا امتحان دارم ولی بشدت جذبشم😔🤣